دو شعر از سعدی شیرازی در مدح سلجوقیان

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    در ستایش اتابک مظفرالدین سلجوقشاه از سعدی

    آن روی که حسن بپوشید ماه را

    و آن دام زلف و دانه ی خال سیاه را

    من سرو را قبا نشنیدم دگر که بست؟

    بر فرق آفتاب ندیدم کلاه را

    گر صورتی چنین به قیامت بر آورند

    فاسق هزار عذر بگوید گناه را

    یوسف شنیده ای که به چاهی اسیر ماند

    این یوسفیست بر زنخ آورد چاه را

    با دوستان خویش نگه می کند چنانک

    سلطان نگه کند به تکبر سپاه را

    در هر قدم که می نهد آن سرو راستین

    حیفست اگر به دیده نروبند راه را

    من صبر بیش از این نتوانم ز روی او

    چند احتمال کوه توان بود کاه را؟

    ای خفته که سینه ی بیدار نشنوی

    عیبش مکن که درد دلی باشد آه را

    سعدی حدیث مستی و فریاد عاشقی

    دیگر مکن که عیب بود خانقاه را

    دفتر ز شعر گفته بشنوی و دگر مگوی

    الا دعای دولت سلجوقشاه را

    یا رب دوام عمر دهش تا به قهر و لطف

    بدخواه را جزا دهد و نیکخواه را

    واندر گلوی دشمن دولت کند چو میغ

    فراش او طناب در بارگاه را

     سعدی

    در تهنیت اتابک مظفرالدین سلجوقشاه ابن سلغر

    خدای را چه توان گفت شکر فضل و کرم

    بدین نظر که دگرباره کرد بر عالم

    به دور دولت سلجوقشاه سلغرشاه

    خدایگان معظم اتابک اعظم

    سر ملوک زمان پادشاه روی زمین

    خلیفهٔ پدر و عم به اتفاق اعم

    زمین پارس دگر فر آسمان دارد

    به ماه طلعت شاه و ستارگان حشم

    یکی به حضرت او داغ خادمی بر روی

    یکی به خدمت او دست بندگی بر هم

    به قبلهٔ کرمش روی نیکخواهان راست

    به خدمت حرمش پشت پادشاهان خم

    هنوز کوس بشارت تمام نازده بود

    که تهنیت به دیار عرب رسید و عجم

    ز سر نهادن گردن‌کشان و سالاران

    بر آستان جلالش نماند جای قدم

    سپاس بار خدایی که شکر نعمت او

    هزار سال کم از حق او بود یک دم

    خوشست بر دل آزادگان جراحت دوست

    به حکم آنکه همش دوست می‌نهد مرهم

    شب فراق به روز وصال حامله بود

    الم خوشست به اندیشهٔ شفای الم

    دگر خلاف نباشد میان آتش و آب

    دگر نزاع نیفتد میان گرگ و غنم

    ز سایهٔ علم شیر پیکرش نه عجب

    که لرزه بر تن شیران فتد چو شیر علم

    اگر دو دیدهٔ دشمن نمی‌تواند دید

    که دوستان همه شادند، گو بمیر از غم

    وجود هر که نخواهد دوام دولت او

    اسیر باد به زندان ساکنان عدم

    شها به خون عدو ریختن شتاب مکن

    که خود هلاک شوند از حسد به خون شکم

    هر آنکه چون قلمت سر به حکم بر ننهد

    دو نیمه باد سرش تا به سینه همچو قلم

    چنان به عهد تو مشتاق بود نوبت ملک

    که تشنگان به فرات و پیادگان به حرم

    به حلق خلق فرو ریخت شربتی شیرین

    زدند بر دل بدگوی ضربتی محکم

    جهان نماند و آثار معدلت ماند

    به خیر کوش و صلاح و سداد و عفو و کرم

    که ملک و دولت اضحاک بی‌گناه آزار

    نماند و تا به قیامت برو بماند رقم

    خطای بنده نگیری که مهتران ملوک

    شنیده‌اند نصیحت ز کهتران خدم

    خنک تنی که پس از وی حدیث خیر کنند

    که جز حدیث نمی‌ماند از بنی‌آدم

    به دولتت همه افتادگان بلند شدند

    چو آفتاب که بر آسمان برد شبنم

    مگر کمینهٔ آحاد بندگان سعدی

    که سعیش از همه بیشست و حظش از همه کم

    همیشه خرمیت باد و خیر باد که خلق

    نبوده‌اند به ایام کس چنین خرم

    سری مباد که بر خط بندگی تو نیست

    وگر بود به سرنیزه باد چون پرچم

    سعدی

    نویسنده : عبدالمناف آق ارکاکلي بازدید : 451 تاريخ : شنبه 17 فروردين 1392 ساعت: 4 PM
    برچسب‌ها :

    نظر سنجی

    نظر شما درباره ی وبلاگ عصر صحرا چیست

    خبرنامه

    لینک دوستان

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :

    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها